گودی گودیای مامان تو پایان 16 و 17 ماهگیش
جیگمل مامان با آب بازی تو حموم که شدیدا عــــــاشقشه میگه آبـــــــــــــــٍّه .... 
دیگه خودش در ورودی خونه رو وا میکنه میگه دی دری...
صبح که از خواب پا میشد همش منو بابایی بهش می گفتیم ســــــــــلام... الان صبا وقتی از خواب پا میشه میگه سَ 
ستاره رو نشون میده میگه سیــــــــتّــــــــــا 
رفته بودیم شهر بازی... آسمونو نشونش دادم گفتم ببین ماه و... اون ماهٍ پسرم
... نگو این وسایل رنگ رنگی شهر بازی رو دیده
و فکر کرده به اونا میگن ماه!!!!!
از اون روز به این ور هر چی رو که چراغای رنگ رنگی داره میگه ... ماهٍ....
به مامان بزرگش بجای گفتن مادر میگه آدر
(مادری هم با شنیدن این کلمه کلی دلش ضعف میره )
یه چیز خوشمزه که میبینه میگه گاگا
به بستنی میگه بســـــــی ... 
به میمون میگه نینونــــــــٍه... 
به گاو میگه گااااا... 
میگم گاو چیکار میکنه میگه مــــــــــــــــــــــا .... 
میگم ببیی چیکار میکنه میگه بـــــــــــــــــــــع ... 
کلاغ چیکار میکنه میگه قااااااااااااار .... 
اسب و نشونش میدم میگم این چیه میگه اســـــــــــی ....
مگم جوجه ...قطار چیکار مینه ... میگه تیش تیش 
ماشین چیکار میکنه... میگه غیــــــــــــــــــــــــــــــم 
صدای هواپیما رو که میشنوه میگه هــــــــــــایی... 
اینم چند تا عکس از عشقم
ای وای وای چشمم روشن..... 



اینجا هم نمیدونم چی دیده که هی اونو نشونم میداد و می گفت نٍه نٍه ( یعنی من اونو می خوام ) 







گودی گودیای مامان تو پایان 16 و 17 ماهگیش
